|
یا حسین
|
|
|
... تو را گم کرده ام. تو را گم کرده ام اي يابنده گمراهان. کفر است اگر بگويم چرا مرا دستگيري نمي کني که بساط رحمتت به رحمانيت خدا گسترده است. هزار هزار دست از آسمان گشوده اي که مرا دستگيري کني. اما دريغا که من از تو مي گريزم! افسوس که خود را از مقابل ديدگان زيبايت گم مي کنم. من تاب تو را ندارم من مي خواهم «من» بمانم. امام عشق- اين زيباترين نامي است که بر تو نهاده اند- امام عشق! من مي خواهم من بمانم. مي ترسم در تو مستحيل شوم که از دست بروم. چه برزخ تلخي است. اين قماري است که من تاب شکست در آن را ندارم. مي ترسم که سيرابم کني و طلب در من کشته شود. من تاب تو را ندارم. اي خداي عشق! کاش مي توانستم مانند همگان تو را براي حاجات حقير بخوانم! اما نيک مي دانم که نزد کريمان جز از بزرگي و عظمت نبايد سخن گفت، هر چند که حاجات حقير را نيز ناگفته ادا خواهي کرد. اي خداي عشق! براي ما فاش کن « رب الارباب » اين دنيا را بر چه مايه سرشته است؟ بگو و ما را از اين رنج بي پايان خلاص کن! اگر بر عقل است که راه خود بگيريم و در افق هاي مه آلود ابهام و ظلمات ترديد خود را گم کنيم! و اگر بر عشق سرشته است... و اگر بر عشق سرشته است دو دست خود را تا ابد بر آن گاهواره خون آلود حلقه خواهيم کرد و هيچ نخواهيم گفت و هيچ نخواهيم شنيد! تو بگو... کاش مي دانستي چه رنجي دارد ميان اين دو کشش دست و پا زدن! عقل مرا به خود مي خواند که چه نشسته اي؟ هزار رو اندي سال قبل او را کشتند... تمام شد! تعزيت براي چه؟ براي عزيزترينت که با او هم نفس بوده اي بيش از اربعين در سوگ نخواهي نشست! و حالا هزار و چهار صد سال گذشته است و تو هنوز... عشق مي گويد: نشسته اي؟! فرياد واعطشاي کودکان گوش فلک را کر کرده است برخيز و آبي بر دل تفديده تشنگان برسان. برخيز که هنوز از آن حلقوم خون آلود اين فرياد به گوش مي رسدکه:« در مقابل ديدگان من بر کودکان و زنان حرم متازيد» . عقل مي گويد: اي غافل! تو در کوچه پس کوچه هاي تاريخ در جا مي زني! شتاب کن! از قافله تمدن جا مانده اي! اما گوش من هنوز پر از قصه ي کوچه است و دلم در قافله ي اسيران اسير. اي امام عشق! شايد تقدير چنين است که وجود ما ميان اين دو جذبه در تلاطم باشد شايد کار دنيا در اين تلاطم بهتر به پيش رود تا آن که يکسره بر مدار عشق و يا عقل باشد! شايد... نمي دانم... اي خداي عشق، از تو هيچ نبايد خواست که تو هم حاجتي هم استجابت . هر که دوستي تو را در دل دارد خورشيد را در قلبش پنهان کرده است و خود سرچشمه ي نور و سرور خواهد بود . اي فرزند بوتراب، از تو هيچ نبايد خواست که هر که تو را دوست مي دارد خواستن در وجودش کشته خواهد شد! اي زاده زهرا سلام الله عليها ... تو تشنه ي قرب الهي بودي و ما تشنه ي توايم. اي هستي زينب سلام الله به زبان سست و عهد صد بار شکسته من نگاه مکن! مي دانم که تو مرا مي خواهي و در پي خود مي کشاني! اي زينت شانه هاي احمد، مرا رها مکن. مرا با خود ببر، من تاب فراق تو را ندارم...

|
|
چهارشنبه یازدهم دی 1387
|
|
|
|
| |