|
13 آبان سبز به دستان کودتاگران به خون کشیده شد ....
|
|
|
امروز وقتی از دور می دیدم چگونه با باتوم به شهروندانی که تنها جرمشان راه رفتن در پیاده رو بود ، تنها جرمشان رسیدن به مقصد بود ، تنها جرمشان نداشتن محافظ شخصی بود ، تنها جرمشان این بود که خود را مزدور دیگران نکرده بودند و تنها جرمشان ایرانی بودن بود ، حمله می شود ، قوی تر ها می گریزند و ضعیف تر ها اعم از زن و کودک بر زمین افتاده و مورد عنایت وحشیانه ترین برخوردها که بعضا صحنه هایی از آن ها را در تلویزیون به عنوان وحشیگرهای رژیم های غاصب می بینیم ، قرار می گیرند . آنگاه فهمیدم قدرت چگونه می تواند از انسانها ، موجوداتی هار و حیوان صفت بسازد . فرقی نمی کند در کدام نقطه از زمین هستی و از چه گونه ای از جانوران خاکی تنها باید احساس خطر از دست رفتن قدرت را کنی آنگاه است که می شود فهمید انسانی و یا حیوان آدم نما ....
امروز یکی از سیاه ترین روز های حکومت بود ، روز وحشیگری ، روز برملا شدن دروغگویی زورگویان ، روز آشکار شدن باطن دورویان و روز سبزی که با دستان ظلم به رنگ سرخ در آمد .
ولی جای شکرش باقیست هنوز می توان انسانیت را در گوشه ای از همین آشفته بازار دید ٬ آن زمان که مردی باتوم خورده و عصبانی نیمه آجری برمی دارد وقتی همراهان ملامتش می کنند که ممکن است باعث آسیب به اموال مردم شود ٬ مرد نادم آجر را رها می کند . آری می بایست تفاوت را در برخورد ها احساس کرد . امیدمان به آنکه ناظر بر اعمال همگان است .
امروز در راه برگشت صدای فریبنده استاد جان تازه ای به جسم خسته ام بخشید :
ای شادی ِ آزادی !
روزی که تو بازآیی
با این دل ِ غم پرورد
من با تو چه خواهم کرد ؟
غم هامان سنگین است
دل هامان خونین است
از سر تا پامان خون می بارد
ما سر تا پا زخمی
ما سر تا پا خونین
ما سر تا پا دردیم
ما این دل ِ عاشق را
در راه ِ تو آماج ِ بلا کردیم
می گفتم :روزی که تو بازآیی
من قلب ِ جوانم را
چون پرچم ِ پیروزی بر خواهم داشت
وین بیرق ِ خونین را بر بام ِ بلند ِ تو خواهم افراشت
میگفتم :روزی که تو باز آیی
این خون ِ شکوفان را
چون دسته گل ِ سرخی
در پای تو خواهم ریخت
وین حلقه ی بازو را
در گردن ِ مغرورت
خواهم آویخت
ای آزادی !
بنگر ! آزادی !
این فرش که در پای تو گسترده ست از خون است
این حلقه ی گل خون است
گل خون است ...
ای آزادی !
از ره ِ خون می آیی
اما می آیی و من در دل می لرزم :
این چیست که در دست ِ تو پنهان است ؟
این چیست که در پای تو پیچیده ست ؟
ای آزادی ! آیا با زنجیرمی آیی ؟ ...
هوشنگ ابتهاج |
|
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388
|
|
|
|
| |