|
دنبال اسمش می گردی، می خواهی هر چه مال اوست، پیدا کنی... هر چیزی که تعلق به او دارد. حتی شاید دیگر فرقی نکند که او با تو باشد یا نه. برای خیالپردازی هایت خوراک می خواهی. می خواهی یک چیزی داشته باشی که به آن فکر کنی... می گردی... مطالب تقریبا تکراری است...
تو دنبال چیز بدی می گردی، مثلا خبر عروسی، یا خبری مثل اینکه از تو کاملا بریده باشد، پیدا نمی کنی... باز می گردی... آها! یک خبر بد! وطنش را تقریبا جا گذاشته است (نمی خواهم بگویم فروخته است... نه...)، جای دیگری برای همیشه قرار است زندگی کند... ولی این را قبلا دیده بودی... هنوز هم ناراحت کننده است... ولی تازه نیست...
ناگهان می بینی یک نفر دیگری هم هست با همان اسم و فامیل.. با همان اسم و فامیل! شاید هم کمی با همان خل بازی ها....
و یک دفعه می بینی: لا اقل اسم و فامیلش در دنیا تک نیست...
خبر خوبی است!
صفحات دیگر را دیگر نگاه نمی کنی...
یکی بود، تک بود، فقط خودش بود... ولی فعلا اسم و فامیلش بی نظیر نیست... نظیر دارد... شاید بعدا کسی را پیدا کنم...
می دانی چرا این کار را می کنی... می خواهی
بشکنی!
بشکن!
این بت را خرد کن! و بعد تکه هایش را بگیر و آخرین نگاه هایت را به آنها بینداز و با یک لبخند برو...
شاید تا این مقصد خیلی مانده باشد... ولی می دانی مقصدت کجاست
بشکن!
|